تبليغاتX
مهاجر

                                         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محسن سعدوندی در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 12:26 |

 

 

+ نوشته شده توسط محسن سعدوندی در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت 15:33 |

دلت را خانهٔ مـا کن، مصفّـا کردنش با من_________به‌ ما درد دل افشا کن، مـداوا کردنش با من

اگر گم کرده‌ای ای دل، کلید استجــابت را_________بیا یک لحظه با ما باش، پیــدا کردنش با من

بیفشان قطره‌‎ی اشکی که من‌ هستــم خریدارش_________بیاور قطره‌ای اخــلاص، دریـــا کردنش با من

اگر درها به‌رویت بسته شـد دل برمکن بازآ_________درِ این خانه دق‌البـاب کُـــن واکردنش با من

به من گو حاجت خود را، اجـابت می‌کنم آنی_________طلب ‎کن آنچه می‌خواهی، مهیّـــا کردنش با من

بیا قبل از وقـوع مرگ روشـن کن حسابت را_________بیاور نیک وبد را، جمـع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را شـکر نعمت کن_________غم فردا مخور، تأمیــن فـــردا کردنش با من

به‌ قـرآن آیه‌ی‌ رحمت فـراوان است ای انسان_________بخوان این آیه را، تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمری گنـه کردی، مشو نومیــد از رحمت_________تو نامه توبه را بنویس، امضـا کردنش با من

                                                                                                              ژولیده نیشابوری

                 *******************************************  

                  

 

+ نوشته شده توسط محسن سعدوندی در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت 14:51 |

کشف کشتی نوح!

کشتی نوح در کوه های آرارات...

و لقد ترکناها آیة فهل من مدّکر(سوره قمر، آیه 15)
"و ما آن کشتی را محفوظ داشتیم تا آیت عبرت شود، پس کیست که پند گیرد؟"

در سال ۱۹۵۹، یک خلبان ترک، براساس مأموریت محول شده، چندین عکس هوایی برای مؤسسه ژئودتیک ترکیه برداشت. هنگامی که مأموریت به پایان رسید، در میان عکس های او تصویری جلب نظر می کرد که بیشتر شبیه یک قایق بود تا چیزی دیگر، قایقی بزرگ که بر سینه تپه ای، در فاصله بیست کیلومتری کوههای آرارات آرمیده بود.

تصویر هوایی از فسیل کشتی که محل آسیب دیدگی ناشی از برخورد به یک صخره در آن مشخص است. بلافاصله پس از مشاهده این تصویر، تعدادی از متخصصان، علاقه مند به پیگیری شدند. دکتر براندنبرگ از دانشگاه ایالتی اوهایو یکی از این علاقه مندان بود. او کسی بود که قبلاً در زمینه کشف تأسیسات روی زمین از طریق هوا، مطالعات دانشگاهی داشت و پایگاههای موشکی کوبا را در دوران کندی کشف کرده بود.

HydroForum ® Group

عکس هوایی از شئ کشتی شکل

دکتر واندنبرگ با دقت عکس ها را مورد مطالعه قرار داد و اظهار کرد: «من هیچ شکی ندارم که شیء موجود در عکس های هوایی یک کشتی است. من تا به حال در طول مدت فعالیتم، هرگز چنین شیء عجیبی در یک عکس هوایی ندیده بودم.» پس از آن یک گروه کاوشگر آمریکایی نیز به منطقه مورد نظر اعزام شد، ولی حتی با انجام تحقیقات کوتاه مدت، نتوانست اطلاعات قابل توجهی بدست آورد.

۱۷ سال از آخرین تحقیقات در منطقه گذشت و هیچ اکتشافی تا سال ۱۹۷۶ انجام نگرفت. در سال ۱۹۷۶ یک باستان شناس آمریکایی به نام «ران ویت» تحقیقات جدید خود را در منطقه آغاز کرد. او بسیار زود دریافت که این شیء قایق مانند، بسیار بزرگتر ازحدی است که قبلاً تصور می کرد. او بزودی با انجام محاسبات دقیق دریافت که طول این شیء عظیم الجثه بلندتر از طول یک زمین بازی فوتبال و اندازه آن به بزرگی یک ناو جنگی است که کاملاً در زمین دفن شده است. اما کشتی کشف شده در زیر گل و لای قطوری دفن شده بود و بسختی به جز از ارتفاع قابل رؤیت بود.

به دلیل همین عدم مشاهده دقیق از سطح زمین، امکان هر تحقیقی غیر ممکن بود. از سوی دیگر جسم کشف شده آنقدر بزرگ و سنگین بود که هر گونه اقدامی را در وهله اول عقیم می ساخت. «ران وایت» و گروه همراهش که مشتاقانه کار را پیگیری می کردند، به جایی رسیدند که تنها وقوع یک حادثه عجیب و نادر می توانست راهگشای کار آنها باشد:

«زمین لرزه!» آنها متوجه شدند که حرکت دادن و در آوردن جسم مذکور از درون زمین، به دلیل ابعاد وسیع و بزرگ آن غیر ممکن است و تنها با یک لرزش زمین، این شیء می تواند از دل خاک سر در آورد و مورد کاوش قرار گیرد.

از تحقیقات ران ویت مدت زیادی نگذشته بود که در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۷۸، وقوع زمین لرزه ای در محل، باعث شد تا کشتی مزبور به طور شگفت آوری از دل کوه بیرون بزند و سطح زمین اطرافش را به بیرون براند. بدین ترتیب دیواره های این شیء، شش متر از محوطه اطرافش بالاتر قرار گرفت و برجسته تر شد.

 بدنبال این زمین لرزه، ران وایت ادعا کرد که شیء مذکور می تواند باقیمانده کشتی نوح باشد. سپس بدبینی ها به خوش بینی مبدل و این سؤال ها مطرح شد: «اگر این جسم عظیم قایقی شکل به طول یک زمین فوتبال، در ارتفاع ۱۸۹۰ متری کوههای آرارات، کشتی نوح نیست، پس چه چیز می تواند باشد؟ و اگر جسم کشتی نوح است، آیا طوفان نوح واقعاً بوقوع پیوسته است؟… آیا ما شاهد بقایای کشتی افسانه ای حضرت نوح که در کتب مقدس ادیان جهان از آن صحبت شده است، هستیم؟»

HydroForum ® Group

تصویر ران ویت درپارک ملی کشتی نوح

طوفان و سیل در زمان حضرت نوح در سطح وسیعی بوسعت کره زمین واقع شده است. به اعتقاد مسیحیان و بنا به نص انجیل، این حادثه عظیم و دهشت آور، برای تنبیه مردمان آن روزگار که دست به سرکشی زده بودند و به منظور نجات نوح پیامبر و پیروانش واقع شده بود. بررسیهای زمین شناسی در نقاط مختلف دنیا، نابود شدن و مرگهای دسته جمعی موجودات زنده را بر اثر حادثه ای غیر منتظره نشان می دهد. برخی از این حوادث با زمان طوفان نوح همخوانی دارد.

وجود لایه های مخلوط فسیل شده حیواناتی چون فیل، پنگوئن، ماهی، درختان نخل و هزاران هزار گونه گیاه جانوری، تأییدی بر این واقعیت است. این سنگواره ها که بعضاً در برگیرنده حیوانات مناطق گرمسیر با مناطق سردسیر (در کنار هم) هستند، نشان می دهند که با فرونشستن آب، جانوران و گیاهان خارج شده، در زیر رسوبات مانده و به فسیل تبدیل شده اند. امتزاجی عجیب از جانوران خشکی و دریا، حاره و قطبی که مرگی آنی و دلخراش را روایت می کنند.

HydroForum ® Group

 پارک ملی کشتی نوح

تاریخ در مورد محل به گل نشستن کشتی چه می گوید؟
داستان کشتی نوح از گذشته های دور مورد توجه اقوام مختلف بوده است. مورخان از ۲۰۰۰ سال پیش نقل کرده اند که توریست ها و مسافران کنجکاو بسیاری از قدیم این منطقه را در کوههای آرارات کشور ترکیه، مورد بازدید قرار می دادند و گاهی تکه های کوچکی از آن به غنیمت برده می شد. در تاریخ آمده است که حدود ۸۰۰ سال قبل از میلاد مسیح، آشوریان اقدام به ورود به کشتی کردند و موفق به ورود به طبقه سوم آن که در زیر زمین واقع شده بود شدند. این نشان می دهد که اقوال مختلف در مورد موقعیت جغرافیایی کشتی، متفقند.
 
تکنولوژی پیچیده در ساخت کشتی
اینجا صحبت از ساخت یک قایق کرجی کوچک هشت نفره با ظرفیت چند حیوان کوچک نیست. بحث بر سر تکنولوژی پیچیده ای است که مهارت ذوب فلزات، ابزار پیشرفته و نیروی انسانی حاذق می طلبیده است. از آنجا که یاران حضرت نوح تعداد بسیار کمی بوده اند، این سؤال پیش می آید که نوح براستی چگونه این کشتی را ساخته است. کشتی ای که تاکنون از عجایب کتب مقدس به شمار می رفت و اکنون یک واقعیت علمی لمس شدنی است. آیا نوح به تنهایی توانسته است کشتی ناوگونه خود را به طول یک زمین فوتبال و به وزن تقریبی ۳۲۰۰۰ تن بسازد؟ آیا ساخت یک کشتی با دست خالی با امکانات آن زمان، به گنجایش ۴۹۴ اتوبوس دو طبقه مسافربری با تصورات ما درباره قدما، همخوانی دارد؟ براستی چه تعداد جانور و چگونه جمع آوری شدند و در کشتی جایگزینی شدند؟ آب و غذا چگونه تأمین می شد؟ جانوران وحشی چگونه به سوی کشتی هدایت شدند؟ باید کار جمع آوری و هدایت حیوانات کاری سخت بوده باشد ولی بهرحال فرمان خدا باید انجام می شد.
خوشبختانه تحقیق بیشتر در محل، حضور حیوانات را در کشتی یافت شده، تأیید کرد. کشف مقادیر قابل توجهی فضولات حیوانات که به صورت فسیل در آمده اند و از ناحیه خسارت دیده کشتی به بیرون رانده شده اند ، فرضیه ما را بیشتر به واقعیت نزدیک کرد. علاقمندان به کاوش در مورد کشتی نوح بارها و بارها سعی کرده اند به درون کشتی فسیل شده راه یابند ولی همیشه با توده های عظیم سنگ و خاک نیمه ویران مواجه شده اند. در آخرین تلاشها، کاوشگران سعی کردند لایه های گل و لای خشک شده اطراف کشتی را در هم بشکنند و از میان بردارند تا شاید راهی برای ورود به اتاقکهای زیرین کشتی پیدا کنند، اما خیلی موفق نبودند. در سال ۱۹۹۱، «گرگ برور» باستان شناس، بخشی از شاخ فسیل شده جانوری را کشف کرد که از قسمت تخریب شده کشتی که فضولات حیوانی بیرون ریخته بودند، به بیرون افتاده بود. به تشخیص محققان، این شاخ که مربوط به یک پستاندار بوده است، مقارن با شاخ اندازی سالانه جانور به هنگام خروج از کشتی در آنجا رها شده است
 
کشتی نوح: اسکلت فلزی، بدنه چوبی
آزمایشات دانشمندان وجود قطعات آهن را در فواصل منظم و معین در ساختار کشتی تأیید کرده است. باستان شناسان با کشف رگه ها و تیرهای باریک آهنی، الگویی ترسیم کرده اند که حاصل کار به صورت نوارهای زرد و صورتی بر روی کشتی علامتگذاری شد. آنها همچنین گره ها و اتصالات آهنی محکم و برجسته ای را یافته اند که در ۵۴۰۰ نقطه کشتی بکار رفته اند.

HydroForum ® Group

نوارهای مشخص شده خطوط آهنی با آرایش منظم اسکلت کشتی می باشد..

تصویر برداری های راداری نشان داده که در محل تصادم کشتی با صخره به هنگام فرود آمدن یا به عبارت دیگر به گل نشستن، نوارهای آهنی یا تیرهای فلزی کج شده اند. آنها می گویند که استفاده وسیع و همه جانبه از فلزات در ساخت کشتی خارج از حد تصور ماست. و اصنع الفلک باعیننا و وحینا (سوره هود، آیه۳۷)

HydroForum ® Group

HydroForum ® Group

تصویر رادار اسکن از کشتی نوح

به نظر می رسد که تکنولوژی پیشرفته و رشدیافته ای در آن دوران وجود داشته که به هر حال حضرت نوح (ع) توانسته از آن بهره مند شود. تکنولوژی و تمدنی که ذهن ما را از تمرکز بر روی بناها و اماکن منحصر به فرد در نقاط مختلف دنیا به این نقطه از جهان معطوف می کند.

اکتشافات زمانی جالبتر شد که باستان شناسان توانستند طرح مشبکی حاصل از تقاطع تیرهای فلزی افقی و عمودی بکاررفته در بدنه کشتی بدست بیاورند. تصاویری که نشان می دهند ۷۲ تیر فلزی اصلی در هر طرف کشتی به کاررفته است. به نظر می رسد که برای هر چیزی طرح و الگویی وجود داشته است. وجود اتاقها و فضاهای کوچک و بزرگ در طبقات مختلف، نظریه وجود طرح مهندسی پیشرفته را تأیید می کند.

 در طول تحقیقات، بررسیهایی در مورد تعیین طول، عرض و قطر کشتی انجام گرفته است که متخصصان را قادر ساخته تا از جزییات کف کشتی، ساختمان و الگوی اولیه و مواد تشکیل دهنده آن اطلاعاتی بدست آورند. دستیابی به چنین کشفیاتی مبهوت کننده بود، چرا که در بسیاری از مواقع، درک واقعیت کشف شده از حد تصور خارج بود.

کشف یک لایه غلافی و کپسولی شکل در داخل کشتی از این جمله بود که در واقع کشتی را به دو لایه یا پوسته اصلی مجهز می کرد. این آزمایشات، وجود دیوارهای داخلی کشتی، حفره ها، اتاقها و دهلیزها و همچنین وجود دو مخزن بزرگ استوانه ای را تأیید کرد. در این آزمایشها که به «رادار اسکن» یا «اسکن های راداری» معروفند، معلوم شد که دو مخزن استوانه ای بزرگ که هر کدام چهار متر و ۲۰ سانتی متر بلندی و هفت متر و بیست سانتی متر عرض داشته اند و به دور هر یک از آنها کمربندی فلزی نصب شده بود، در نزدیکی تنها در ورودی کشتی وجود داشته اند. در یکی از آزمایشات رادار اسکن که به درخواست استاندار استان آگری ترکیه انجام شد، معلوم شد که جنس بدنه کشتی از سه لایه چوب به هم چسبیده تشکیل شده است. این سه لایه با مواد محکم چسبنده، بهم چسبیده بودند.

HydroForum ® Group

HydroForum ® Group

قطعات کاملاً سنگی شده از قسمتهای چوبی کشتی که آثار حجاری و برش خوردگی دارند.

در سال ۱۹۹۱، یک عدد میخ پرچ فسیل شده با حضور ۲۶ نفر محقق در بقایای کشتی کشف شد. تجزیه و تحلیل ترکیبات این میخ وجود آلیاژهای آلومینیوم، تیتانیوم و برخی از دیگر فلزات را تأیید کرد.

این در حالی است که گمان می رفت در زمان حضرت نوح، آهن و آلومینیوم هنوز به مرحله کشف و استخراج نرسیده باشد. آیا ما نیازمند بازنگری در تاریخ استفاده و استخراج بشر از فلزات هستیم؟

 

لنگرهای کشتی هم کشف شد!

بر بلندیهای تپه های اطراف محل کشتی، باستان شناسان چند جسم بزرگ حجیم سنگی یافتند که در بالای هر کدام سوراخی بزرگ تعبیه شده بود. این اجسام مثلثی شکل سنگی و نیمه صیقلی، شبیه به لنگرهای کشتی های باستانی بودند که «دراگ» نامیده می شدند. اینها در واقع ابزاری بودند که به علت وزن زیاد به جای وزنه یا لنگر به هنگام پهلو گرفتن کشتی به آب پرتاب می شدند. چگونه و با چه نیرویی؟ دقیقاً نمی دانیم ولی حدس هایی در این زمینه وجود دارد.

HydroForum ® Group

ران ویت و همکارانش در کنار سنگ لنگر یافت شده.

کشف شش وزنه یا لنگر کشتی، هر یک مجهز به سوراخی در بالای آن، حدس باستان شناسان را به یقین تبدیل کرد. این وزنه ها در فواصل متفاوت، ظاهراً به هنگام پهلو گرفتن کشتی به آب پرتاب شده بودند.

اندازه کشتی نوح در کتاب مقدس ۳۰۰ ذراع یاد شده است.. واحد ذراع در مصر قدیم در زمان حضرت موسی(ع) برابر با ۵۲.۷ سانتی متر بوده است. با محاسبه این رقم، عدد ۱۵۸.۴۶ متر بدست می آید.

طول کشتی مورد کاوش توسط دو تیم مختلف در دو زمان اندازه گیری شد. رقم بدست آمده دقیقاً ۱۵۸.۴۶ متر را نشان می داد. این محاسبات، محققان را در ادامه کاوشها مصمم تر کرد

 

کتیبه ای که ادعای دانشمندان را اثبات کرد

روایت است که حضرت نوح(ع) قبل از به زمین نشستن کشتی و فروکش کردن آب، پرنده ای را که باید مانند کبوتر یا کلاغ بوده باشد به بیرون فرستاد تا مطمئن شود خشکی نزدیک است یا نه. بار اول پرنده با خستگی به کشتی بازگشت و این بدان معنی بود که خشکی در آن نزدیکیها وجود ندارد. بار دوم پرنده به کشتی باز نگشت و این آزمایش نشان داد که عمل لنگر انداختن نزدیک است. [در کتاب مقدس که گویا این روایت از آن نقل شده، آمده است حضرت نوح(ع) ابتدا یک کلاغ را می فرستد که از فرستادن کلاغ نتیجه ای نمی گیرد و بعد از آن کبوتری را می فرستد- انصاف]

درست در دو کیلومتری شرق محلی که کشتی هم اکنون قرار دارد، دهکده ای وجود دارد که «کارگاکونماز» نامیده شده است. نام این دهکده ترکی را چنین ترجمه کرده اند: «آن کلاغ نه توقف می کند نه باز می گردد.» [چارلز برلیتز در کتاب "کشتی گمشده نوح" (ترجمه احمد اسلاملو) نام این محل را "جایی که کلاغ نمی نشیند" ترجمه کرده است- انصاف]

محل کنونی کشتی در دل کوههای آرارات از گذشته های دور، به منطقه هشت معروف شده و دره پایین منطقه، محله هشت نام گرفته است. چرا؟ [در کتاب "کشتی گمشده نوح" آمده نام این منطقه به «تمانین» (Temanin) معروف است که به معنی «هشت» است. شیخ صدوق در کتاب عیون الاخبار از امام رضا(ع) نقل کرده است که "نوح در همان محلی که کشتی به زمین نشست قریه ای بنا کرد و نام آن را قریه «ثمانین» (هشتاد) گذاشت." همانطور که می بینیم بین کلمات «ثمانین» (هشتاد) و «تمانین» (هشت) از نظر شکل و معنی شباهت زیادی وجود دارد- انصاف]

در نزدیکی محل فرود کشتی در بالای تپه، لوحه ای کشف شد که ادعاهای باستان شناسان را به طرز زیبایی اثبات کرد. کتیبه ای که حداقل ۴۰۰۰ سال قدمت دارد. بر روی این تابلوی سنگ آهکی، در سمت چپ، تصویر رشته کوههایی دیده می شود که در کنار یک تپه و سپس یک کوه آتشفشان قرار دارد. در سمت راست، یک تصویر قایقی شکل با هشت نفر انسان کنده کاری شده است… در بالای سنگ کتیبه، دو پرنده در حال پروازند. کشف این کتیبه همگان را به شگفتی واداشت. [کتاب مقدس، سرنشینان کشتی نوح را هشت نفر ذکر کرده است. در روایات شیعه نیز تعداد هشت نفر و هشتاد نفر، هر دو نقل شده است- انصاف] در واقعیت موجود، کوه آرارات در سمت چپ، تپه ای در کنار آن و قله یک کوه آتشفشان در کنار تپه وجود دارد.

 

کتیبه یافت شده منتسب به حضرت نوح (ع)

پیامبر اسلام فرمود: « هنگامی که خداوند اراده کرد قوم حضرت نوح را هلاک کند، به نوح فرمان داد کشتی بزرگی بسازد. جبرئیل نیز با میخ‌هایی برای ساختن کشتی فرود آمد. در میان انبوه میخ‌ها پنج میخ ویژه بود که درخشش خاصی داشت و بر روی هر یک نام یکی از پنج نور مقدس محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین نقش بسته بود.

حضرت نوح هر کدام را بر می داشت، میخ همچون ستاره‌ای در تاریکی شب می درخشید. هنگامی که میخ پنجم را برداشت، پس از درخششی، اشکی از آن جاری شد.
نوح از جبرئیل پرسید: « این میخ و اشک چیست؟»
جبرئیل در پاسخ گفت: « این میخ حسین بن علی است.»
حضرت نوح نیز هر یک را در یک طرف از کشتی کوبید.

پیامبر فرمود: « در آیه « و حملنا علی ذات الواح و دسر » منظور از « الواح » چوب‌های کشتی و منظور از « دسر » ما هستیم. اگر ما نبودیم کشتی حرکت نمی کرد

منابع:
بحار الانوار، ج ۲۶، ص ۳۲۲، حدیث ۱۴- امان الاخطار، ص ۱۰۷ و ۱۰۸

گزارش‌ باستان‌شناسی‌ شوروی‌ دربارة‌ کشتی‌ نوح

بر اثر این‌ اکتشاف‌، ادارة‌ کلّ باستان‌ شناسی‌ شوروی‌ برای‌ تحقیق‌ از چگونگی‌ این‌ لوح‌ و خواندن‌ آن‌، هیئتی‌ مرکّب‌ از هفت‌ نفر از مهمترین‌ باستان‌ شناسان‌ و اساتید خط‌ شناس‌ و زبان‌ دان‌ روسی‌ و چینی‌ را مأمور تحقیق‌ و بررسی‌ نموده‌ که‌ نام‌ آنها بدین‌ گونه‌ است‌:

۱ ـ پرفسور سولی‌ نوف‌، استاد زبان‌های‌ قدیمی‌ و باستانی‌ در دانشکدة‌ مسکو.

۲ ـ ایفاهان‌ خینو، دانشمند و استاد زبان‌شناس‌ در دانشکدة‌ لولوهان‌ چین‌.

۳ ـ میشانن‌ لوفارنک‌، مدیر کلّ آثار باستانی‌ شوروی‌.

۴ ـ تانمول‌ گورف‌، استاد لغات‌ در دانشکده‌ کیفزو.

۵ ـ پرفسور دی‌ راکن‌ استاد باستان‌ شناس‌ در آکادمی‌ علوم‌ لنین‌.

۶ ـ ایم‌ احمد کولا، مدیر تحقیقات‌ و اکتشافات‌ عمومی‌ شوروی‌.

۷ ـ میچر کولتوف‌، رئیس‌ دانشکدة‌ استالین‌.

HydroForum ® Group

این‌ هیئت‌ پس‌ از ۸ ماه‌ تحقیق‌ و مطالعه‌ و مقایسة‌ حروف‌ آن‌ با نمونة‌ سائر خطوط‌ و کلمات‌ قدیم‌ متّفقاً گزارش‌ زیر را در اختیار باستان‌ شناسی‌ شوروی‌ گذاشت‌:

۱ ـ این‌ لوح‌ مخطوط‌ چوبی‌ از جنس‌ همان‌ پاره‌ تخته‌های‌ مربوط‌ به‌ کاوش‌های‌ قبلی‌، و کُلاًّ متعلّق‌ به‌ کشتی‌ نوح‌ بوده‌ است‌؛ منتهی‌ لوح‌ مزبور مثل‌ سائر تخته‌ها آنقدرها پوسیده‌ نشده‌، و طوری‌ سالم‌ مانده‌ که‌ خواندن‌ خطهای‌ آن‌ به‌ آسانی‌ امکان‌ پذیر می‌باشد.

۲ ـ حروف‌ و کلمات‌ این‌ عبارات‌ به‌ لغت‌ سامانی‌ یا سامی‌ است‌ که‌ در حقیقت‌ اُمّ اللغات‌ (ریشة‌ لغات‌) و به‌ سام‌ بن‌ نوح‌ منسوب‌ می‌باشد.

۳ ـ معنای‌ این‌ حروف‌ و کلمات‌ بدین‌ شرح‌ است‌:

توسّل‌ حضرت‌ نوح‌ به‌ پنج‌ تن‌ علیهم‌ السّلام‌ و أسامی‌ آنها بر کشتی‌ 

 «ای‌ خدای‌ من‌! و ای‌ یاور من‌!

 به‌ رحمت‌ و کرمت‌ مرا یاری‌ نما!

 و به‌ پاس‌ خاطر این‌ نفوس‌ مقدّسه‌:

 مُحمّد 

 إیلیا (علیّ)

 شَبَر (حَسَن‌)

 شُبَیْر (حُسَین‌)

 فاطِمَه‌

 آنان‌ که‌ همه‌ بزرگان‌ و گرامی‌اند

 جهان‌ به‌ برکت‌ آنها برپاست‌.

 به‌ احترام‌ نام‌ آنها مرا یاری‌ کن‌!

 تنها توئی‌ که‌ میتوانی‌ مرا به‌ راه‌ راست‌ هدایت‌ کنی‌!»

بعداً دانشمند انگلیسی‌: این‌ ایف‌ ماکس‌، استاد زبان‌های‌ باستانی‌ در دانشگاه‌ منچستر، ترجمة‌ روسی‌ این‌ کلمات‌ را به‌ زبان‌ انگلیسی‌ برگردانید، و عیناً در این‌ مجلّه‌ها و روزنامه‌ها نقل‌ و منتشر گردیده‌ است‌:

 ۱ ـ مجلّة‌ هفتگی‌ «ویکلی‌ میرر» لندن‌، شمارة‌ مربوط‌ به‌ ۲۸ دسامبر ۱

+ نوشته شده توسط محسن سعدوندی در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 13:40 |
قيام مختار و اهل بيت (عليه‌السّلام)

خبرگزاري فارس: مختار از مشهورترين شخصيت‌هاي عرب است كه تاريخ اسلام به خودش ديده و نقش زيادي در حوادث مهم سياسي – اجتماعي داشته است. زماني كه مسلم بن عقيل (ع) به كوفه آمد تا براي حضرت ابا عبدالله (ع) بيعت بگيرد، او اولين نفري بود كه با مسلم (ع) پيمان بست.

 
قيام مختار و اهل بيت (عليه‌السّلام)

خبرگزاري فارس: مختار از مشهورترين شخصيت‌هاي عرب است كه تاريخ اسلام به خودش ديده و نقش زيادي در حوادث مهم سياسي – اجتماعي داشته است. زماني كه مسلم بن عقيل (ع) به كوفه آمد تا براي حضرت ابا عبدالله (ع) بيعت بگيرد، او اولين نفري بود كه با مسلم (ع) پيمان بست.

ابو اسحاق، مختار بن ابي عبيد ملقب به كيسان، در سال اول هجري به دنيا آمد،[1] وي از طايفه «ثقيف» از اعراب طائف بود كه در ميان اعراب معروف به شجاعت، سلحشوري، سخاوت و جوانمردي بودند.[2] مختار از دوران كودكي، داراي عقل و هوش سرشار و فردي حاضر جواب، زيرك و بلند همت بود و در سختي‌هاي زندگي و كوران حوادث، هميشه سربلند بود.[3] سيزده سال بيشتر نداشت كه همراه پدرش در جنگ با ايرانيان «قسّ الطائف»، شركت نمود.[4]
وي از مشهورترين شخصيت‌هاي عرب است كه تاريخ اسلام به خودش ديده و نقش زيادي در حوادث مهم سياسي – اجتماعي داشته است. در سال 61، زماني كه مسلم بن عقيل (ع) به كوفه آمد تا براي حضرت ابا عبدالله (ع) بيعت بگيرد، او اولين نفري بود كه با مسلم (ع) پيمان بست، سپس خانه‌اش را در اختيار مسلم قرار داد تا در آنجا، مسلم از مردم بيعت بگيرد.[5]
پس از ورود ابن زياد به كوفه و فراري شدن مردم از دور مسلم، مختار به همراه عده‌اي ديگر از بزرگان كوفه به زندان افتادند، ولي پس از جريان كربلا، با وساطت شوهر خواهرش؛ عبدالله بن عمر -فرزند خليفه سوم- كه در ميان مردم به عنوان صحابي رسول‌الله (ص) و فقيه، مشهور بود، نزد يزيد از زندان آزاد شد. پس از اطلاع يافتن از آمادگي مردم كوفه، در سال 64 هجري از مكه وارد كوفه شد. در اين زمان قيام توابين با شكست روبرو شده بود.[6] مختار پس از شكست قيام توابين، در تاريخ چهارشنبه 16 ربيع‌الثاني سال 66 هجري با شعار يا لثاراث الحسين (ع) و بر اساس كتاب خدا، سنت رسول‌الله (ص)، طلب خون امام حسين و ياري مظلومان قيام كرد و همه قاتلين جريان كربلا و كساني كه در آن واقعه نقش داشتند را به سزاي عملشان رساند؛ يا به قتل رساند و يا آواره كرد و خانه آن‌ها را ويران نمود تا غم‌هاي دل اهل بيت (ع) و محبّين ايشان تا حدودي تسكين يابد.[7]
از مجموع قرائن و روايات به دست مي‌آيد كه خروج و قيام مختار، مورد رضايت خداوند و چهارده معصوم بوده است و شواهد زيادي بيانگر اين امر است. مثلا يكي از قرائن اين است؛ زماني كه ميثم به همراه مختار در زندان به سر مي‌برد، ميثم به او خبر داد كه او بر عليه قاتلين كربلا قيام خواهد نمود، بي‌شك اگر قيام او مورد رضايت اهل بيت (ع)نبود، ميثم اين امر را به مختار گوشزد مي‌كرد. از ظاهر برخي ديگر از روايات به دست مي‌آيد كه قيام او با اذن و اجازه خاص امام سجاد (ع)بوده است[8]. از جمله اين روايات، اجازه‌اي است كه وي از محمد بن حنفيه گرفته است. ممكن است گفته شود اجازه از محمد حنفيه دليل بر رضايت ائمه از قيام او متار نمي‌شود، ولي با توجه به اينكه از طرفي، مختار مي‌دانست هر گونه حكومت و سياستي جز به فرمان معصوم صحيح نيست، و از سوي ديگر با توجه به شخصيت و تقواي محمد، او بدون اذن امام زمانش، اجازه چنين كاري را صادر نمي‌كند، و عدم اذن مستقيم از امام(ع) به خاطر رعايت شرايط تقيه بوده است؛ او براي گرفتن اجازه به سراغ محمد بن حنفيه مي‌رود، در اين ديدار محمد بن حنفيه او را به تقوا سفارش مي‌كند و با رعايت شرايط تقيه، سخناني مي‌گويد كه مختار از آن، اجازه براي قيام مي­فهمد.[9] و با توجه به شخصيت معنوي محمد بن حنفيه، مي‌توان گفت اجازه او با اذن امام سجاد بوده است.

روايات درمورد مختار

در مورد قيام مختار، دو دسته روايت وارد شده است:[10]
دسته اول رواياتي است كه به مذمت مختار پرداخته و او را شخص كذاب معرفي مي‌كند.
در مورد اين روايات مي‌توان گفت:

اولّاً: اين احاديث از نظر سندي ايراد دارند.[11]
ثانياً: مختار كسي است كه از قاتلين اهل بيت (ع) و سرور شهيدان انتقام گرفته است و عمل او قطعاً خداوند و اهل بيت (ع) بوده است پس چطور مي‌توان گفت مورد بغض و نفرت اهل بيت (ع) بوده است. پس به نظر مي‌رسد اين روايات ساخته دست دشمنان و مخالفين مختار است تا شخصيت او را نزد شيعيان زير سؤال ببرند.[12]
در مقابل رواياتي است كه به مدح مختار و قيام او پرداخته است، كه چند مورد از آن‌ها را ذكر مي‌كنيم:
1) حضرت امير (ع)مي‌فرمايند:[13]
«سيُقتل ولدي الحسين و سيَخرج غلام من ثقيف و يَقتل من الذين ظلموا ثلاثمائه و ثلاثة و ثمانين الف رجل»
«به زودي فرزندم حسين كشته خواهد شد، ولي طولي نمي‌كشد كه جواني از قبيله ثقيف قيام خواهد كرد و از اين ستمكاران، انتقام خواهد گرفت به طوري كه تعداد كشته‌هاي آنان به سيصد و هشتاد و سه هزار نفر خواهد رسيد»

2) حضرت امير (ع)در ضمن بيان مشابهت مسلمين با بني اسرائيل مي‌فرمايند:[14]
«به زودي ستمكاران، توسط كسي كه خداوند براي انتقام ما بر آنان خواهد فرستاد، به بلايي گرفتار خواهند شد و اين به خاطر فسق و جنايتي است كه مرتكب شده‌اند، همان‌گونه كه بني‌ اسرائيل گرفتار عذاب شدند ... او جواني از قبيله ثقيف است كه او را "مختار بن ابي عبيد" مي‌گويند.»

3) ابا عبدالله (عليه‌السّلام)، پس از خطبه‌اي كه در راه كربلا ايراد نمودند، مي‌فرمايند:[15]
«پروردگارا، آن جوانمرد ثقيفي را بر آنان مسلط كن تا جام تلخ مرگ و ذلت را به ايشان بچشاند و از قاتلان ما احدي را معاف نكند. به جاي هر قتلي، كشتني و به جاي ضربت، ضربتي؛ و انتقام مرا و خاندان و دوستان و شيعيانم را از اين‌ها بگيرد»

4) پس از ارسال سر بريده عمر سعد و ابن زياد نزد امام سجاد (ع)، ايشان در حق مختار فرمودند:[16]
«حمد و ستايش، خدايي را كه انتقام ما را از دشمنانم گرفت و خداوند به مختار، پاداش و جزايي خير عطا فرمايد»

5) پس از ارسال سر بريده ابن زياد نزد محمد حنفيه، ايشان فرمودند:[17]
«خداوند به او پاداش خير دهد و بهترين پاداش را بدهد. همانا او انتقام ما را گرفت و رعايت حق او بر همه فرزندان بني مطلب واجب گرديد»

7) نزد امام باقر سخن از مختار به ميان آمد: عده‌اي به وي ناسزا مي‌گفتند، حضرت فرمودند:[18]
«به مختار ناسزا نگوئيد، زيرا او بود كه قاتلين شهداي ما را كشت و انتقام خون، را از (دشمنان) گرفت و ... .»

8) امام صادق (ع)هم در مورد او فرمودند:[19]

«(پس از حادثه كربلا)، هيچ زني از زنان آرايش نكرد و خضاب نيست، تا زماني كه مختار، سر بريده ابن زياد و عمر سعد را براي ما فرستاد»

از مجموع اين احاديث به دست مي‌آيد كه در شخصيت و حُسن عقيده مختار هيچ شك و شبهه‌اي نيست و قيام او مرضيّ خدا و اهل بيت پيامبر (ص) بوده است.[20]و از طلب رحمتي كه حضرت سجاد (ع)در حق او نمودند، روشن مي‌شود كه مسلك او امامي بوده است. بنابراين ايراد "كيساني" بودن و دعوت مردم به سوي خويش و امامت محمد بن حنفيه وارد نيست. چون طلب رحمت از سوي ائمه (ع)براي شخصي كه اعتقادش بر حق نباشد، جايز نيست.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- ميرخواند محمد بن شرف‌الدين؛ روضة الصفا، تهران، انتشارات خيام، 1338ه، ج3، ص 208.
[2]- ثقفي، ابواسحاق؛ الغارات، (چاپ جديد)، بي‌تا، بي‌جا، ج2، ص 517.
[3]- ذوب الناظر؛ ابن نما به نقل از بحارالانوار، ج45، ص 350.
[4]- مجلسي، محمدتقي؛ بحارالانوار، مكتب اسلاميه، تهران، انتشارات اسلاميه، 1394ه.ق.، ج45، ص 350.
[5]- روضة الصفا، ج3، ص 208.
[6]- اخطب خوارزمي، مقتل الحسين (عليه‌السّلام)، منشورات المفيد، قم، بي‌تا، ج2، ص 202.
[7]- بحارالانوار، ج45، ص 333.
[8]- خوئي، سيد ابوالقاسم؛ معجم رجال الحديث، انتشارات مركز نشر الثقافة، نجف، چاپ پنجم، 1413ه، ج19، ص 109.
[9]- انساب الاشراف، بلاذري، مكتبة المثني، بغداد، بي‌تا، ج5، ص 218.
[10]- معجم رجال الحديث، ج19، ص 102.
[11]- همان.
[12]- بحارالانوار، ج45، ص 386؛ به نقل از رساله ذوب النضار، ابن نما.
[13]- معجم رجال الحديث،‌ ج19، ص 102.
[14]- مقدس اردبيلي، احمد بن علي؛ حديقة الشيعه، انتشارات كلي، بي‌جا، چاپ پنجم، بي‌تا، ص 509.
[15]- بحارالانوار، ج45، ص 340.
[16]- جامع الرواة، ج1، ص 22.
قهبائي عناية الله؛ مجمع الرجال، تحقيق علامه اصفهاني، موسسه اسماعيليان، قم، چاپ دوّم، 1364ه، ج6، ص 78.
[17]- بحارالانوار، ج45، ص 386.
[18]- بحارالانوار، ج45، ص 343.
معجم رجال الحديث، ج19، ص 102.
[19]- معجم الرجال، ج6، ص 78.
[20]- حديقه الشيعه، ص 510  

**************************************

قیام مختار و انتقام خون شهدای کربلا 2

وقتی مختار امارت موصل را به ابراهیم‌بن مالک اشتر داد و او را به جنگ با عبیداللـه‌بن زیاد که از سوی عبدالملک مروان رو به سوی عراق نهاده بود، روان کرد ، برخی از کوفیان که گویا مختار را کاهن می‌پنداشتند، بر او شوریدند. مختار بلافاصله کس در پی ابراهیم فرستاد و این معنی آشکارا از پایگاه بلند ابراهیم در قیام مختار و اعتمادی که رهبری قیام به او داشت، حکایت می‌کند. پس ابراهیم به سرعت از مداین بازگشت و به همراه مختار، طی سلسله جنگهایی در جَبّانه السّبیع و نقاط دیگری از کوفه، شورش را در هم کوبید.
مختار نه هزار هزار از بیت‌المال کوفه به دست آورد و مابین یاران تقسیم نمود و به همه وعده خوبی داد تا کارش سامان گرفت و عمالی بر ولایت بگمارد. چون کار مختار بالا گرفت عزم قصاص قاتلان حسین‌ بن‌ علی(ع) نمود.
در این زمان شام در تسلط مروان حکم بود و عراق را عبید‌اله‌ بن زیاد و بلادی نیز در قلمرو عبداله‌ بن زبیر محسوب می‌شد.
کوفیان پس از مدتی باز خدعه کردند و کار به مجادله کشید و این‌بار فرصت قصاص برای مختار فراهم شد و اسیران را از جلو مختار عبور می‌دادند و او می‌گفت: «هر کس از آنها موقع کشته شدن‌ِ حسین حضور داشته به من بگویید و این چنین کردند تا هشتاد و چهار کس را نزد مختار آوردند و او گردن آنها بزد و ‌آنگاه مختار غلامی به سوی شمربن‌ ذی‌الجوشن فرستاد که: الله‌اکبر! شمر بر اسبی لاغر از کوفه می‌گریخت که زربی غلام مختار بر اسب تندرو بر او رسید و آن نابکار او را بکشت و خبر به مختار رسید و گروهی از یاران او بر شمر یورش آوردند و او را فرصت برداشتن سلاح نداده کشتند! و مختار همچنان به کشتن قاتلان حسین ادامه می‌داد و هر کس اهانتی کرده بود یا سهمی در فاجعه عاشورا داشت به هلاکت رسانید و از جمله خولی را بکشت و کشته او را در آتش انداخت و خاکسترش را بر باد داد. و ماجرای کشتن و در آتش انداختن و خاکستر خولی با آدمی حرف می‌زند که قصاص تاریخ چه دقیق است!
آنگاه مختار عزم عمر بن سعد بن ابی وقاص کرد و ابوعمره را برای آوردنش فرستاد و ابوعمره در او آویخت و با شمشیرش بکشت و سر او را در دامن قبای خویش به نزد مختار آورد و آن‌چنان که سر حسین‌ بن‌ علی(ع) را در دامن قبای خولی و شمر دیده بودیم!
چون سر عمر بن‌ سعد را پیش مختار نهادند روی به حفص‌ بن عمر پسر عمر بن سعد کرد و گفت این سر را می‌شناسی؟ او انالله گفت و پس از آن به دست مختار کشته شد. و سر او را پهلوی سر پدرش نهادند و مختار گفت: «این به جای حسین و این یکی به جای علی‌بن‌حسین(ع) اما همسنگی نیست.»
مختار همچنان قصاص خون ثاراله می‌کند و معتقد است اگر سه چهارم قریشیان را به جای حسین بکشم معادل یک انگشت او نخواهد بود و الحق این‌چنین است.
دنیا دار مکافات است، دنیا سرای عبرت و تنب‍ّه است. همین دیروز روز‌‌ِ تاریخ بود که عمر بن‌ سعد بن ابی‌وقاص یکه‌تاز عرصه دشت نینوا بود و سواره بر جنازه خونین خاندان رسول خدا می‌تاخت و آشیان مرغان خونین‌جگر و خونین‌بال فاطمه زهرا را به آتش می‌کشید و دختران و زنان حرم علی مرتضی(ع) را به کجاوه اسارت می‌نشایند و بادیه به بادیه در معرض تماشای اعراب بادیه می‌کشانید و بدین فتح‌الفتوح مذبوحانه، باد نخوت در سر می‌افکند و عربده تفاخر می‌کشید که حسین‌ بن علی(ع) را شهید کرده است!
پس از این واقعه ابراهیم با مردانی که شمارشان را از 000‘8 تا 000‘20 تن گفته‌اند و بیشتر آنان از موالیان ایرانی معروف به الحمراء بودند ، در 6 یا 8 ذیحجه و به قولی 21 آن ماه از کوفه به قصد جنگ با ابن زیاد خارج شد.
قابل توجه است که بدانید : تعداد بسیار زیادی از سربازان مختار ایرانی بودند.
در 10 محرم بر کرانۀ رود خازر (در «دائره‌المعارف اسلام » به غلط «جازر» آمده است) نزدیک زاب و به فاصلۀ 5 فرسخی موصل میان دو سپاه جنگ درگرفت.
به گفتۀ بلاذری در آغاز جنگ جناح چپ ابراهیم دچار شکست شد و شاید همین امر سبب شد که در کوفه خبر قتل ابن‌اشتر شایع شود و مختار کوفه را رها سازد ؛ ولی یاران ابراهیم سپاه ابن زیاد را عقب رانده و شکست سختی بر آن وارد آوردند.
ابراهیم در این جنگ به دست خویش عبیداللـه‌بن زیاد و چند تن دیگر از جمله حصین‌بن نمیر و شرحبیل‌بن ذی‌الکلاع از عاملان قتل امام‌ حسین(ع) را کشت.
گفته‌اند که پیکر آنان را سوزاند .
پس از کشته شدن عبیدالله ابن زیاد سرش را به کوفه آوردند.
ابراهیم سرهاى بریده ابن زیاد و سران دشمن را براى مختار فرستاد. هنگامى که مختار غذا مى خورد سرهاى بریده دشمنان را به نزدش آوردند، مختار گفت:
«حمد و سپاس خداوند را که سر مقدس حسین(علیه السلام) را هنگامى که ابن زیاد غذا مى خورد نزدش آوردند، اکنون سر نحس ابن زیاد را دراین هنگام که غذا مى خورم به نزد من آوردند».
در این هنگام دیدند مار سفیدى در میان سرها پیدا شد و وارد سوراخ بینى ابن زیاد شد و از سوراخ بینى او بیرون آمد، و این عمل چندین بار تکرار گردید.
مختار پس از صرف غذا برخاست با کفشى که در پایش بود به صورت نحس ابن زیاد زد، سپس کفشش را نزد غلامش انداخت و گفت: «این کفش را بشوى که آن را بر صورت کافر نجس نهادم».
مختار سرهاى نحس دشمنان را براى محمد حنفیّه در حجاز فرستاد، محمد حنفیّه، سر ابن زیاد را نزد امام سجاد(علیه السلام) فرستاد، امام سجاد در آن وقت، غذا مى خورد، فرمود:
«روزى سر مقدس پدرم را نزد ابن زیاد آوردند، او غذا مى خورد، عرض کردم: خدا مرا نمیران تا این که سر بریده ابن زیاد را در کنار سفره ام که غذا مى خورم بنگرم، حمد و سپاس خدا را که دعایم را اکنون به استجابت رسانیده است».
نکته قابل توجه این که: مرحوم حاج شیخ عباس محدث قمى مى نویسد:
«آن مار مکرر از بینى ابن زیاد وارد مى شد و از گوش او بیرون مى آمد و تماشاچیان مى گفتند «قد جائت قد جائت; مارباز آمد، مار باز آمد».
و مى نویسد:
«همان هنگامى که ابن زیاد در مجلس خود با چوب خیزران مکرر بر لب و دندان امام حسین(علیه السلام)زد، شاید بر اساس تجسم اعمال، همان چوب خیزران به صورت مار در آمد و مکرر از بینى او وارد مى شد و از سوراخ گوش او بیرون مى آمد، تا در همین دنیا، مردم مجازات عمل ننگینش را تماشا کنند و عبرت بگیرند....
مختار سر بریده ابن زیاد را به مدینه نزد حضرت علی بن الحسین (ع) و محمد حنفیه فرستاد و گفته اند امام علی بن الحسین (ع) مختار را به خاطر خون خواهی امام حسین (ع) رحمت فرستاد.
ابراهیم پس از این پیروزی به موصل رفت و چند تن از یاران از جمله برادر ناتنی خود عبدالرّحمن را به تسخیر و حکومت شهرهای نصیبین و حرّان و الرّها و سُمَیْساط و سنجار گسیل داشت .
در همین موقع کار عبدالله بن زیبر در مکه بالا گرفت، مصعب برادرش را به جنگ مختار فرستاد و مصعب با لشکری گران به کوفه حرکت کرد.

ابراهیم همچنان در موصل بود که مصعب‌بن زبیر به تحریک شورشیان کوفه که از حملات ابراهیم‌بن اشتر و مختار جان سالم به در برده و به او پیوسته بودند، به کوفه تاخت و در جنگ با مختار او را به شهادت رساند. (رمضان 67ق/آوریل 687م( خدایش رحمت کند.

سپس از ابراهیم خواست که به اطاعت از عبداللـه‌بن زبیر گردن نهد. به گفتۀ ابن‌اثیر، عبدالملک‌بن مروان نیز ابراهیم را به اطاعت از خود خواند، ولی ابراهیم از آن روی که در جنگ با امویان، عبیداللـه‌بن زیاد و تنی چند از اشراف شام را کشته بود، از پیوستن به عبدالملک بیمناک شد و به دعوت مصعب پاسخ مثبت داد.
مصعب نیز حکومتِ موصل و جزیره و آذربایجان و ارمینیه را از او باز گرفت و وی را به جنگ ازارقه فرستاد و مهلب‌بن ابی‌صفره را به جای او به حکومت آن نواحی گماشت، اما دوباره مهلب را معزول و به جنگ ازارقه مأمور کرد و حکومت آن مناطق را به ابراهیم سپرد.
گویا ابراهیم از آن پس در مقر حکومت خویش باقی ماند تا آنکه عبدالملک‌بن مروان به عراق تاخت. مصعب‌بن زبیر به مقابله برخاست و ابراهیم را به سرداری سپاه خویش برگماشت و به جُمَیْری نزدیک اَوانا رفت.
عبدالملک‌بن مروان که در پی تطمیع امرای کوفه و بصره بود، نامه‌ای به ابراهیم نوشت و حکومت عراقین، و به قولی اقطاع سرزمینهای اطراف فرات را به او وعده داد ، ولی ابراهیم نه تنها آن نامه را به نزد مصعب برد و از پذیرش دعوت عبدالملک خودداری کرد، بلکه چون حدس می‌زد که عبدالملک سایر امرای عراق را نیز با چنین وعده‌هایی فریفته است، کوشید تا مصعب را به توقیف یا تبعید آنان به مکه وادارد ، اما مصعب نپذیرفت و به سوی عبدالملک به راه افتاد و در دیرالجاثلیق در مسکِن اردو زد.
در جنگی که میان ابراهیم‌بن اشتر و محمدبن مروان، یک روز پیش از جنگ اصلی میان عبدالملک و مصعب درگرفت، ابن اشتر به‌رغم ابراز شجاعت بسیار، به سبب خیانت عَتّاب‌بن ورقاءِ تمیمی که گویا بنا بر توطئۀ قبلی با عبدالملک دست به عقب‌نشینی زده بود، شکست خورد و به شهادت رسید.
آنگاه عبیدبن میسره یکی از موالی بنی عذره که ابراهیم را به قتل رسانده بود، سرش را برگرفت و غلامان حصین‌بن نمیر، که در جنگ خازر به دست ابراهیم کشته شده بود، پیکر او را آتش زدند .
در تاریخ شهادت ابراهیم میان مورخان اختلاف هست. اگرچه ابن‌اثیر و طبری براساس یک روایت، 71ق/690م را ذکر کرده‌اند، ولی بیشتر مورخان 72ق/691م و به احتمال قوی جمادی‌الآخر/نوامبر همان سال (طبری، 6/162) را به درستی تاریخ و واقعۀ مذکور دانسته‌اند.
پس از قتل ابراهیم، برخی شاعران در رثای او شعر سرودند. ابوالفرج اصفهانی ابیاتی به خود وی نسبت داده است
ابن حجر عسقلانی نیز از قول ابن حبّان او را از راویان ثقه شمرده که از پدرش و عمر روایت کرده و کسانی چون پسرش مالک و نیز مجاهد از او روایت کرده‌اند .
+ نوشته شده توسط محسن سعدوندی در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 9:44 |

شهادت عبدالله بن عفيف ازدي در سال 61 هجري قمري

عبدالله بن عفيف ازدي، يكي از شيعيان كوفه و از هواداران جدّي اميرمؤمنان علي بن ابي طالب(ع) و فرزندان معصومش امام حسن مجتبي(ع) و امام حسين(ع) در اين شهر بزرگ بود و در قيام مسلم بن عقيل(ع) بر ضد يزيد بن معاويه و عاملش عبيدالله بن زياد، از وي حمايت مي نمود.

عبدالله بن عفيف در ايام حكومت امام علي(ع) در كوفه، از ياران وي به شمار مي آمد و در ياري وي چشمان خود را در جنگ هاي آن حضرت با مخالفانش، از دست داد. وي هم چنان با روحيه بالا، ايماني سرشار و در كمال زنده دلي و دلير مردي از حقانيت اهل بيت(ع) حمايت مي كرد.

در ماجراي قيام امام حسين(ع)، وي به خطر سالخوردگي و نابينايي، توفيق ياري آن حضرت در سرزمين كربلا را نداشت. اما هنگامي كه سرهاي شهيدان كربلا را به همراه اسيران اهل بيت، وارد كوفه كرده و عبيدالله بن زياد براي زهر چشم نشان دادن به مخالفان و اظهار پيروزي و شادماني در شهادت امام حسين(ع) و يارانش در واقعه كربلا، در مسجد اعظم كوفه براي مردم سخنراني كرد و به مقام شامخ اميرمؤمنان(ع) و امام حسين(ع) اسائه ادب و بي حرمتي نمود، با عكس العمل شديد عبدالله بن عفيف روبرو گرديد.

وي در برابر عبيدالله برخاست و با صداي بلند به او خطاب كرد: اي پسر مرجانه! فرزندان پيامبر(ص) را مي كُشي و بر فراز منبر و مقام صدّيقين تكيه مي زني و سخنان كفرآميز بر زبان جاري مي كني؟

عبيدالله بن زياد كه انتظار چنين پيشامدي را نداشت، با تكبر و خودخواهي تمام دستور داد، وي را دستگير و صدايش را خاموش گردانند.

عبدالله بن عفيف، مردان طايفه "أزد" را به ياري طلبيد و بي درنگ هفتصد تن از مردان اين طايفه، از داخل و خارج مسجد به ياري او شتافته و او را از دست دژخيمان عبيدالله رهانيدند.

اما همين كه تاريكي شب فرا رسيد و مردم در خانه هاي خويش آرميدند، مأموران عبيدالله به خانه عبدالله بن عفيف هجوم آورده و او را با ضربات شمشير به شهادت رسانيدند. آن گاه، سرش را بي رحمانه از بدن جدا كرده و پيكر بي جانش را در محله "سبخه" به دار آويختند.

بدين گونه، نخستين جرقه اي كه مي رفت كوفه را پس از شهادت امام حسين(ع) به حركت در آورد و جنبش عظيمي را پي ريزي كند، به دست مزدوران حكومت اموي به خاموشي گراييد.

ولي همين امر، جرئت و جسارت مردم در برابر عامل زورگو و ستم پيشه اي چون عبيدالله بن زياد را زيادتر نمود و زمينه قيام هاي بعدي را فراهم كرد.

 

تدفين پيكرهاي مقدس شهيدان كربلا در سال 61 هجري قمري

عمر بن سعد، فرمانده سپاهيان عبيدالله بن زياد، پس از پايان ماجراي عاشورا، در روز يازدهم محرم أجساد كشته هاي سپاه خويش را شناسايي و گردآوري كرد و آنان را دفن نمود و در حالي كه كشته هاي اهل بيت(ع) و بدن مقدس امام حسين(ع) و ساير شهيدان و يارانش بر زمين مانده بود، كربلا را به قصد كوفه ترك كرد.

گروهي از قبيله بني اسد كه در "غاضريه" در نزديكي كربلا ساكن بوده و به كشته شدن امام حسين(ع) و يارانش به دست سپاه حكومتي امويان اطلاع يافتند، در روز سيزدهم محرم وارد كربلا شده و پيكرهاي مقدس شهيدان را گردآوري نمودند و سپس بر آنان نماز گزارده و در همان جا به خاك سپردند.

بدين گونه، بدن مطهر اباعبدالله الحسين(ع) را در همين مكاني كه اكنون معروف است، دفن كرده و فرزند رشيدش حضرت علي اكبر(ع) را در پايين پاي پدر به خاك سپردند و براي ساير شهيدان در پايين قبر امام حسين(ع)، قبر بزرگي حفر و همگي را در آن جا دفن نمودند. غير از بدن هاي مطهر حضرت عباس بن علي(ع)، حبيب بن مظاهر و حرّ بن يزيد رياحي كه هر يك را در مكاني ديگر به خاك سپردند.

**********************

قيام توابين(65 ه)

كتاب: تاريخ خلفاء ص 507

نويسنده: رسول جعفريان

جنبش توابين در سال شصت و پنج عليه حاكميت اموي ها و براى از بين بردن قاتلين حسين بن على(ع)، برپا گرديد. هر چند شروع آن در حد يك احساس، پس از واقعه كربلا در قلوب بسيارى از شيعيان پديد آمده بود. بعد از واقعه كربلا، شيعيان كوفه كه از عدم مايت‏خود نسبت‏به امام حسين(ع)شرمنده شده بودند، تصميم گرفتند تا به گونه‏اى اين شرمندگى را از چهره خويش بزدايند. آنها عدم حمايت از امام حسين(ع)را گناهى نابخشودنى مى‏دانستند كه مى‏بايد با كشتن قاتلين حسين يا كشته شدن خود، گناه خويش را جبران كرده و تطهير شوند.

مدتى پس از واقعه كربلا، كوفه تحت‏حاكميت‏شوم امويها و عامل آنها عبيد الله بن زياد بود. در آن موقع گرچه شيعيان سركوب شده بودند، اما با وجود سر و صدايى كه از ابن زبير در شرق كشور اسلامى پيچيده بود، هنوز خطر عمده همان شيعيان بودند. اشاره به يك نمونه از جسارت شيعيان در برابر عبيد الله بن زياد مناسب است. پس از واقعه كربلا، عبيد الله در مسجد به منبر رفت و گفت: سپاس خداى را كه حق را غلبه بخشيد و امير المؤمنين يزيد بن معاويه و حزب او را نصرت داد. عبد الله بن عفيف ازدى، كه يك چشم خود را در جمل و چشم ديگر خود را در صفين از دست داده بود، از جاى برخاست و گفت: اى دروغگو!و فرزند دروغگو!به خدا سوگند تو و پدرت و كسى كه تو را حكومت داده و پدرش، فرزندان پيامبران را مى‏كشيد و چون صديقان سخن مى‏گوييد. عبيد الله گفت: اى دشمن خدا!درباره عثمان چه مى‏گويى؟عبد الله گفت: او مردى بود كه خوب كرد و بد كرد. اصلاح كرد و افساد كرد و خدا با عدلش با او رفتار خواهد كرد. اما اگر خواهى درباره خود و پدرت و يزيد و پدرش بپرس. عبيد الله گفت: نخواهم پرسيد تا طعم مرگ را به تو بچشانم. عبد الله بن عفيف گفت: از خدا خواسته‏ام تا شهادت را روزى من كند، قبل از آن كه مادرت تو را بزايد، وقتى چشمم را از دست دادم نااميد شدم، اما اكنون خداى را سپاس كه دعايم را مستجاب كرد. (1)

هنگامى كه جنجال ابن زبير در مكه بلند شد و احتمال شورشى در كوفه نيز وجود داشت، ابن زياد، عمرو بن حريث(والى خود را در كوفه)خواست و از او درباره صحت و سقم خبر ابن زبير پرسيد و گفت: من از ناحيه ابن زبير بر امير المؤمنين يزيد هراسى ندارم، بلكه‏«انى اخاف عليه من الترابية شيعة ابى تراب على بن ابى طالب(ع)»، وحشت من از شيعيان على(ع)است. آيا كسى هست كه اين روزها در كوفه اظهار دوستى نسبت‏به او كند؟عمرو بن حريث گفت: به طور قطع كسى نيست كه اظهار دوستى كند، جز آنكه همه با او دشمنى دارند. ابن زياد، مختار را براى نمونه نام برد. پس از آن ابن حريث مختار را زندانى كرد، (2) تا اينكه عبد الله بن عمر به يارى او شتافت.

جريانات بعدى نشان داد كه شمار كسانى كه نسبت‏به دوستى على(ع)و فرزندانش وفا دارند، در كوفه فراوان است. طبعا در آن روزها به طور پنهانى با يكديگر در رابطه و تماس بودند. مشكل شيعيان اكنون در دو جهت‏بود، يكى از ناحيه امويان و ديگر از سوى اشراف و بسيارى از كوفيان كه در كربلا به جنگ     امام حسين(ع)رفته و لزوما موضع ضد شيعى داشتند. اكنون كه گروهى از شيعيان در صدد بودند تا انتقام امام حسين(ع)را بگيرند، لاجرم با خود مردم كوفه نيز درگير بودند، كسانى كه امام حسين(ع)را به شهادت رسانده بودند. (3) با هلاكت‏يزيد در سال شصت و چهار، شيعيان از سوى سليمان بن صرد خزاعى دعوت شدند. بسيارى اين دعوت را پذيرفتند، (4) اما از آنجا كه هنوز حاكميت‏بنى‏اميه در عراق متزلزل نشده بود، امكان بروز و ظهور براى آنها نبود. آنان در شروع كار خود، به كار تبليغ مشغول شده و مبلغين خود را براى جمع آورى شيعيان و آماده ساختن آنها به اطراف پراكندند. (5) بتدريج وضع بنى‏اميه رو به وخامت گذاشت. معاويه دوم فرزند يزيد از خلافت كناره‏گيرى كرد و يا به دست ديگران از بين رفت. شام براى آينده حكومت دچار درگيرى و آشفتگى شد، اين درگيرى بين طرفداران عبد الله بن زبير از يك طرف و حاميان مروان بن حكم از طرف ديگر بود. پيامد چنين مساله‏اى ضعف حاكميت‏بنى‏اميه در عراق بود كه پس از مدتى به برچيده شدن حاكميت آنها انجاميد، تا اينكه عبد الملك در آغاز دهه هفتاد باز عراق را به زير سلطه امويها درآورد.

شيعيان از اين فرصت استفاده كردند و در ادامه تلاشهايى كه از سال شصت و يك به بعد براى آماده ساختن نيروها و تهيه سلاح صورت داده بودند، (6) شروع به جمع آورى جدى نيرو كردند. چهار نفر از شيعيان معروف كوفه، مسيب بن نجبه، عبد الله بن سعد بن نفيل، رفاعة بن شداد و عبد الله بن وال، در كنار سليمان كار سازماندهى مردم را به عهده گرفتند. در جلسه‏اى كه تشكيل شد، بسيارى از شيعيان معروف كوفه در آن شركت كردند. (7) رهبران شيعه در اين گردهمايى به سخنرانى پرداخته و تكيه كلام آنها جبران ظلمى بود كه در حق اهل بيت پيامبر(ص)كرده و او را تنها گذاشته بودند. آنها با استناد به آيه شريفه

يا قوم انكم ظلمتم انفسكم باتخاذكم العجل فتوبوا الى بارئكم فاقتلوا انفسكم (8)

در پى توبه و كشته شدن خويش بودند تا خطاى خود را جبران كنند. (9) در اين مجلس همه بر سر همكارى و همراهى توافق و تعهد كردند. كسانى كه خواستار كمك مالى به جنبش بودند، قرار شد تا به عبد الله بن وال مراجعه كنند. (10) سليمان، كه پير مردى از صحابه پيامبر(ص)و از ياران امام على(ع)بود، به رهبرى جنبش برگزيده شد. او در اولين اقدام خود نامه‏اى به سعد بن حذيفة بن اليمان كه از جمله شيعيان و ساكن مدائن بود نوشت و از او خواست تا در صورت تمايل همراه ديگر شيعيان مدائن - كه از جمله شهرهاى شيعه‏نشين معروف است - به يارى آنها بشتابند. او گفت كه آنها زمان و مكان خروج را معين كرده - اول ربيع الاول سال 65 - و آنها نيز افراد و تجهيزات لازم را فراهم كنند و محل آن‏«نخيله‏»لشكرگاه معروف كوفه خواهد بود. (11) نكته اساسى درباره محتواى اين جنبش، در كلماتى كه به يكى از خطباى‏«توابين‏»نسبت داده شده آمده است، عبيد الله بن عبد الله در اجتماعى از توابين، ضمن برشمردن عظمت ذريه رسول خدا(ص)و با اشاره به اهانتى كه در حق ايشان در جريان كربلا اعمال شد، راه توبه را براى آنها مطرح كرده و مى‏گويد:

«انا ادعوكم الى كتاب الله و سنة نبيه و الطلب بدماء اهل بيته و الى جهاد المحلين و المارقين فان قتلنا فما عند الله خير للابرار و ان ظهرنا، رددنا هذا الامر الى اهل بيت نبينا» (12) من شما را به كتاب خدا، سنت پيامبر و انتقام خون اهل بيت و جهاد با منكران دين و مارقين دعوت مى‏كنم. اگر كشته شديم آنچه نزد خداوند براى نيكان است، بهترين است. اگر هم پيروز شديم، حكومت را بدست اهل يت‏خواهيم سپرد.

زمانى كه توابين، جنبش خود را آغاز كردند، شهر كوفه و بصره در دست عمال عبد الله بن زبير بود. عبيد الله بن زياد با شنيدن اخبار شام، از عراق فرار كرد و به علت اين كه تشكيلات ديگرى براى جايگزينى وجود نداشت، عبد الله بن زبير كه از سال شصت و يك به بعد در مكه قدرت را به دست گرفته بود، عمال خود را روانه عراق كرد و بدين صورت‏«شرق اسلامى‏»به دست زبيرى‏ها افتاد. در اين زمان شخصى به نام عبد الله بن يزيد انصارى در مقام حاكم و ابراهيم بن محمد بن طلحه مسئول امور خراج در اين شهر بودند.

اشراف كوفه كه هميشه در باطن و ظاهر، به حمايت از بنى‏اميه مى‏پرداختند، با شنيدن ظهور احتمالى يك حركت‏شيعى، دست‏به دامن آل زبير شده و پيرامون او را گرفتند.

جمعيت‏شيعيان و نيز كسانى كه متمايل به آن بودند، گرد سليمان مجتمع شده يا همان گونه كه خواهيم ديد، به مختار پيوستند.

مساله مهم براى توابين عكس العملى بود كه مى‏بايد در قبال اشراف و نيز حاكميت كوفه داشته باشند. اين دو مساله در ارتباط با يكديگر بود، هم بدان دليل كه شهر در دست‏حاكم زبيرى آن بود و هم اينكه اشراف جزو حاميان اين حكومت‏بودند و طبعا شيعيان نمى‏توانستند با آنها وارد درگيرى شوند.

عبد الله بن يزيد والى زبيرى شهر در آغاز با اتخاذ يك موضع فريبكارانه كوشيد، تا توجه شيعيان را به سوى شام جلب كرده و آنها را به سوى سپاه اعزامى شام كه عبيد الله بن زياد فرماندهى آن را بر عهده داشت‏بفرستد. او گفت كه اگر آنها به دنبال قاتلين حسين بن على(ع)هستند، طبعا مورد حمايت نيز قرار خواهند گرفت. اما روشن است كه قاتل حسين بن على ابن زياد است، در اين صورت توابين نمى‏بايست در داخل شهر كشت و كشتارى به راه بيندازند. (13) اين موضعگيرى از سويى موجب مى‏شد تا امنيت‏شهر حفظ شود و از سوى ديگر دشمنان آل زبير، به جان يكديگر بيفتند، در اين ميان زبيريها به راحتى از شر آنها در امان باشند. هر چند به ظاهر چنين موضع از طرف افرادى چون ابراهيم بن محمد بن طلحه بعنوان يك موضع سازشكارانه مطرح شد، اما در واقع، حتى اگر عبد الله بن يزيد قصد فريبكارى نداشت، اين حركت‏سبب شد تا توابين از كوفه خارج شده و با عده قليل خود در برابر سپاه فراوان شام قرار گيرند.

در هر صورت چنين رفتارى موجب شد تا شيعيان به صورت علنى فعاليت‏خود را آغاز كنند و براى رفتن به سمت‏شام خود را تجهيز نمايند. (14) رفتن به سمت‏شام، مورد ضايت‏خود سليمان نيز بود و با اين كه افرادى به او گفتند كه قاتلان امام حسين(ع)در كوفه هستند، سليمان، اظهار مى‏كرد كه مسبب اصلى ماجرا عبيد الله بن زياد است، (15) لذا مقاومتى در برابر اين تصميم و تمايل از سوى شيعيان صورت نگرفت. همچنين سليمان گفت كه جنگ در داخل كوفه سبب خواهد شد كه ما برادر كشى به راه بيندازيم و طبعا دشمنان ما زيادتر خواهند شد. اضافه بر آنكه عبيد الله قاتل اصلى است، افرادى چون عمر بن سعد قدرت چندانى ندارند. (16) شايد مقصود سليمان اين بود كه بعدا نيز مى‏توان به سراغ آنها رفت.

در همين گير و دار، مختار كه از شيعيان معروف بود، به كوفه آمد. از اخبارى كه نقل شده چنين بر مى‏آيد كه او از قبل در ذهن خود طرحهايى براى بسيج و قيام شيعيان آماده كرده بود، اما در كوفه مواجه با جنبش توابين شد. از نظر او اين جنبش نمى‏توانست قدمى اساسى براى دستيابى به هدفى كه در نظر گرفته شود. او معتقد بود كه چنين كارى تنها سبب كشته شدن شيعيان خواهد شد. اين تبليغات سبب شد كه عده‏اى از شيعيان گرد او جمع شوند. (17) چنان كه نقل شده، با اين گفته‏ها، حدود يك چهارم كسانى كه با سليمان بيعت كردند، به هواخواهى از مختار پرداختند. (18) با اينكه نزديك به شانزده يا دوازده هزار نفر با سليمان بيعت كرده بودند، حدود چهار هزار نفر آماده رفتن به سمت‏شام شدند و پس از آنكه سليمان در پى آنها فرستاد، حدود هزار نفر ديگر نيز به آنها ملحق شدند. (19) وقتى كه سليمان و ساير توابين از كوفه خارج شدند، قاتلين حسين(مثل شبث‏بن ربعى و ديگر بزرگان كوفه)نفس راحتى كشيدند. تنها نگرانى آنها از ناحيه مختار بود. آنان با توطئه‏اى كه سامان دادند، حاكم كوفه را وادار كردند تا او را به زندان افكند. (20) تنها بعد از واقعه توابين بود كه بار ديگر با وساطت عبد الله بن عمر، شوهر خواهر خويش، خلاصى يافت.

جو حاكم بر سپاه توابين، اخلاصى آميخته با عزم بر توبه بود. «فتنادى الناس من كل جانب: انا لا نطلب الدنيا و ليس لها خرجنا» (21) ، اين صدا در هر گوشه‏اى از سپاه بلند شد كه ما طالب دنيا نبوده و براى آن خروج نمى‏كنيم.

در اين زمان مروان در شام بر ضحاك بن قيس غلبه يافته و سپاهى را به سمت عراق اعزام كرد. روشن بود كه توابين نمى‏توانستند در برابر آنها ايستادگى كنند. حاكم زبيرى كوفه نيز از موضع اولى خود برگشته و پيامى نزد سليمان فرستاد تا اندكى صبر كند كه او نيز سپاهى آماده نمايد تا با هم در مقابل عبيد الله بن زياد ايستادگى كنند. (22) دليل اين موضع جديد آن بود كه به هر روى حجاز در معرض خطر جدى از ناحيه شام قرار داشت. بويژه كه اگر توابين شكست مى‏خوردند، شاميان در حمله به عراق جدى‏تر مى‏شد. سليمان در آن زمان اين پيشنهاد را نپذيرفت. بعد از آنكه آنها از كوفه بيرون رفتند و در نيمه راه، نامه‏اى از حاكم كوفه به دست او رسيد كه همان درخواست را كرده بود، اما سليمان باز هم نپذيرفت. او مى‏گفت كه در صورت پذيرش اين همكارى، تعدادى از نيروها متفرق خواهند شد و ما ديگر نمى‏توانيم چنين سپاهى را فراهم آوريم. او مى‏گفت: علاوه بر اين، حاكميت‏به دست زبيريها خواهد افتاد و پس از پيروزى ما بايد براى عبد الله بن زبير بجنگيم و اين چيزى جز گمراهى نخواهد بود. در واقع سليمان و ياران او چندان به شكست، كه آن را شهادت مى‏دانستند، نمى‏انديشيدند. آنها شهادت را پذيرا بودند و گفتند كه اگر پيروز شديم حكومت را به اهلش مى‏سپاريم. (23) با اين استدلال جايى براى اتحاد با ابن زبير و نيروهاى او وجود نداشت.

توابين در آغاز به سمت كربلا رفتند و در طول راه عده‏اى از آنها جدا شدند. (24) در كربلا كنار مزار حسين بن على(ع)آمده و پس از گريه و زارى فراوان از خدا خواستند تا توبه آنها را بپذيرد. پس از آن يكايك با امام شهيد وداع كرده، (25) به سمت جصاصه و از آنجا به انبار و منطقه صدور رهسپار شدند. مسير حركت آنها به سوى شام بود و لذا به سوى نقطه هيت و بعد از آن به قرقيساء رفتند. در آنجا زفر بن حارث، كه جزو مخالفين حكومت مروان پس از درگيريهاى داخلى شام بود، از توابين استقبال كرد و با تجهيز آنها، آگاهيهايى نسبت‏به منطقه درگيرى در اختيار آنها نهاد. بعد از آن به سمت‏سپاه شام حركت كردند.

سليمان بن صرد بار ديگر براى توابين سخن گفت و تاكيد كرد كه تنها با سيره على(ع)در ميان مجروحان و اسراى شام برخورد كنند. او مجددا بر مساله توبه تكيه كرد.

هنگامى كه فاصله چندانى با دشمن نداشتند مسيب بن نجبه با شمارى از توابين به عنوان نيروهاى مقدم به سوى دشمن رفت و با يك حمله سپاه مقدم آنها را فرارى داده و غنائمى نيز از آنها گرفت. پس از آن دو سپاه به يكديگر رسيدند. دشمن اموى پيشنهاد كرد اكنون پس از مردن مروان، حكومت فرزند او عبد الملك را بپذيرند. در مقابل، توابين چون شيعه بودند، گفتند: آنها عبد الملك را به خاطر قتلها و كشتارهايى كه كرده تحويل آنها دهند. پس از آن به همراهى يكديگر سراغ عبد الله بن زبير رفته او را خلع كنند و آنگاه‏«نرد الامر الى اهل بيت نبينا الذين اتانا الله من قبلهم بالنعمه و الكرامة‏» (26) ، حكومت را به دست اهل بيت پيامبر(ع)، كسانى كه خداوند از ناحيه آنها نعمت و كرامت نصيب ما كرده، واگذار كنيم‏». طبيعى بود كه هيچكدام زير بار يكديگر نروند.

درگيرى آغاز شد. روز اول دشمن شكست‏خورد، اما از آنجا كه در روزهاى بعد همواره نيروهاى تازه نفس دشمن بدانها ملحق مى‏شد و تعدادشان افزايش مى‏يافت، بتدريج فشار بر توابين شديدتر شد. به سپاه دوازده هزار نفرى كه همراه حصين بن نمير بود، روز دوم هشت هزار نفر ديگر به فرماندهى شرحبيل بن ذى الكلاع اضافه شدند. (27) روز سوم جنگ، سليمان و پس از آن مسيب بن نجبه به شهادت رسيدند. مدتى بعد عبد الله بن وال كه قرار بود پس از آن دو، فرماندهى را بپذيرد، به شهادت رسيد. قاتل او بعدها ضمن تعريف اينكه چه كسى را كشت، گفت: بعدها به من گفتند: او از فقهاى عراق بوده كه‏«كانوا يكثرون الصوم و الصلاة و يفتون الناس‏». (28) نماز و روزه فراوان به جاى مى‏آورند و مفتى مردم مى‏باشند. فرمانده ديگر توابين، عبد الله بن سعد، نيز به شهادت رسيد. هنگامى كه نوبت‏به رفاعة بن شداد رسيد، بقاياى سپاه را جمع آورى كرده و شبانه به سمت عراق بازگرداند.

قرار بود شيعيان مدائن و بصره بدانها ملحق شوند، اما آنها نتوانستند به موقع خود را به توابين برسانند. حدود يكصد و هفتاد نفر از شيعيان مدائن و سيصد نفر از شيعيان بصره به رهبرى مثنى بن مخربة در حالى كه به سوى توابين مى‏آمدند، با بقاياى توابين، كه به عراق باز مى‏گشتند، برخورد كرده و آنها نيز برگشتند. (29) بلاذرى گفته است‏شيعيان بصره در سر قبر حسين(ع)به توابين ملحق شده بودند، (30) كه ظاهرا صحيح نيست. بدين صورت جنبش توابين بدون نتيجه ملموسى خاتمه يافت.

در اينجا به بيان چند نكته درباره توابين مى‏پردازيم:

الف: با توجه به شواهدى كه گذشت، مى‏توان به خوبى در مورد عقيده دينى توابين قضاوت نمود. اين عقيده بر مبناى يك‏«تشيع اعتقادى‏»بنا شده كه اصليترين ركن آن، اعتقاد به امامت است. واگذارى امامت جامعه به اهل بيت(ع)به طور مكرر در كلمات توابين به چشم مى‏خورد. علاوه بر آن، عمل به سيره   امام على(ع)نيز مؤيد همين‏«تشيع اعتقادى‏»است.

ب: نكته ديگر وجود نوعى حالت روحى خاصى است كه در ميان توابين وجود داشته است. آنها كسانى بودند كه به هر دليل در واقعه كربلا شركت نكردند و زمانى به خود آمدند كه ذريه پيامبر(ع)فجيع ترين صورتى به شهادت رسيده و خانواده آنها به حال اسارت در كوفه عبور داده شدند. كوفيها بشدت مورد نكوهش قرار گرفته و افرادى چون زينب، ام كلثوم و امام سجاد(ع)آنها را سخت ملامت كردند. نتيجه اين واقعه و چنان برخوردى از سوى اهل بيت(ع)با آنها، ايجاد احساس گناه شديد در مردم كوفه بود كه به دنبال آن عذابى سخت وجدان دينى آنها را آزار داد. اين بيشتر بدان دليل بود كه آنها خود را مقصر مى‏دانستند، زيرا آنان امام را به كوفه دعوت كرده بودند.

تنها چيزى كه مى‏توانست آنها را تسكين دهد، از بين بردن آثار روحى اين گناه بود. اگر چه آنها يكى از طرق اين تطهير را كشتن قاتلين امام حسين(ع) مى‏دانستند، اما گويا شهادت براى آنها گواراتر بود، چون احساس مى‏كردند كه در برابر اين كوتاهى، حتى با كشتن قاتلان امام حسين(ع)نمى‏توانند وجدان خود را آرامش و آسودگى بخشند. آنها با علم به وجود سپاه انبوهى كه از شام به همراهى ابن زياد مى‏آمدند، كمترين ترديدى در جنگ با آنان به خود راه ندادند.

توابين از نظر سياسى ارزيابى درستى از وقايع و جريانات در كوفه نداشتند. فكر تسخير كوفه و كشتن قاتلان حسين بن على(ع)و تجهيز عراق در برابر شام، كمتر براى آنها مطرح بود. افكارى كه بعدها مختار آنها را دنبال كرد.

براى آنها يك چيز اهميت داشت و آن‏«توبه‏»بود. توبه‏اى كه با«شهادت‏»به دست مى‏آمد. هنگامى كه در آخرين لحظات جنگ، رفاعة بن شداد مى‏خواست‏بقاياى توابين را از صحنه دور كند و به عراق بازگردد، افرادى از«توابين‏»اعتراض كردند. كنانى نامى گفت: «انى لا اريد ما تريد، اريد لقاء ربى و اللحاق باخوانى و الخروج من الدنيا الى الاخرة‏»، آنچه را من مى‏خواهم، جز چيزى است كه تو در پى آنى. من ملاقات با پروردگارم، ملحق شدن به برادرانم و خارج شدن از دنيا را خواهانم. پس از آن در حمله‏اى به شهادت رسيد. (31) عبد الله بن عزيز كندى در آخرين لحظات، فرزند خويش را به كنديان شام سپرد و از نقطه‏اى ديگر به سپاه شام حمله كرد تا به شهادت رسيد. (32) كريب بن زيد حميرى، با تعدادى حدود صد نفر، فرمان برگشت رفاعه را اجرا نكرد. او گفت: شنيده‏ام گروهى قصد بازگشت دارند، اما«لا اولى هذا العدو ظهرى حتى ارد موارد اخوانى‏»، من به اين دشمن پشت نخواهم كرد تا اينكه به برادرانم ملحق شوم. ذى الكلاع، از فرماندهان شام، به او امان داد. چون هر دو در اصل‏«حميرى‏»بودند، اما كريب گفت: «انا قد كنا امنين من الدنيا انما خرجنا نطلب امان الاخرة‏»، ما در دنيا در سلامت و آرامش بوديم، آمدن ما به خاطر كسب آرامش و امنيت در آخرت بود. (33) جملات و اشعارى كه از توابين در جريان حملات به سپاه شام روايت‏شده، همگى متضمن مفهوم توبه و تجلى آن در رفتن از اين دنيا و كسب فيض شهادت است. سليمان بن صرد در آغاز جنگ فرياد مى‏زد: «يا شيعة آل محمد!فو الله ما بينكم و بين الشهادة و دخول الجنة و الراحة من هذا الدنيا الا فراق الانفس و التوبة و الوفاء بالعهد»، اى شيعيان آل محمد!بين شما و شهادت، و ورودتان به بهشت و احت‏شدن از اين دنيا، جز پرواز كردن روحتان، توبه و وفاى به عهد فاصله‏اى نيست و در شعرى مى‏گفت:

اليك ربى تبت عن ذوبى

و قد علانى فى الورى مشيبى

فارحم عبيدا غير ما تكذيبى

و اغفر ذنوبى سيدى وحوبى

پروردگارا به سوى تو از گناهانم توبه كردم و در ميان مردم پيرى مرا مشخص مى‏كند. خدايا بر بنده خود، بدون اينكه او را تكذيب كنى، رحم نما و گناهانم را اى مولاى من ببخشاى. »

عبد الله بن سعد مى‏گفت:

ارحم الهى عبدك التوابا

و لا تؤاخذه فقد انابا

لا كوفة يبقى و لا عراقا

لا بل يريد الموت و العتاقا (34)

خدايا بر بنده تائب خود رحم كن. او را مؤاخذه مفرما، او توبه كرده است. ديگر به دنبال كوفه و عراق نيست، بلكه تنها به دنبال مرگ و رهايى يافتن است.

همچنين رفاعة بن شداد مى‏گفت:

يا رب انى تائب اليكا

قد اتكلت‏شدتى عليكا (35)

خدايا من به سوى تو توبه كرده و به تو توكل كرده‏ام.

صخر بن حذيفه با سى نفر از پسر عموهاى خويش مى‏جنگيد، گفت:

الى الله من الذنب افر

انوى ثواب الله فيما قد اسر (36)

من از گناه به سمت‏خدا فرار مى‏كنم. نيت من در قلبم ثواب الهى است.

پى‏نوشت‏ها:

1. المحبر، صص 481 - 480

2. الفتوح، ج 5، صص 268، 269

3. همان، ج 6، ص 47

4. تجارب الامم، ج 2، صص 97، 98

5. تاريخ الطبرى، ج 4، ص 432، نك: تجارب الامم، ج 2، ص 97

6. تاريخ الطبرى، ج 4، ص 432، نك: تجارب الامم، ج 2، ص 97

7. تاريخ الطبرى، ج 4، ص 428

8. بقره، 54

9. انساب الاشراف، ج 5، ص 206، تجارب الامم، ج 2، ص 96، الفتوح، ج 6، ص 50

10. تجارب الامم، ج 2، ص 96

11. تاريخ الطبرى، ج 4، صص 430، 431، و نك: انساب الاشراف، ج 5، ص 206، تجارب الامم، ج 2، ص 97، الفتوح، ج 6، ص 52 مشابه اين نامه به شيعيان بصره نيز بسرپرستى مخربة بن مثنى نوشته بود.

12. تاريخ الطبرى، ج 4، ص 433،

13. نك: تاريخ الطبرى، ج 4، ص 435، تجارب الامم، ج 2، ص 99، ج 5، ص 207

14. انساب الاشراف، ج 5، ص 208، تجارب الامم، ج 2، ص 99

15. تاريخ الطبرى، ج 4، صص 454 - 453

16. الفتوح، ج 6، صص 66 - 65

17. تاريخ الطبرى، ج 4، ص 499، و نك: انساب الاشراف، ج 5، ص 207، تجارب الامم، ج 2، ص 98

18. انساب الاشراف، ج 5، ص 208

19. تاريخ الطبرى، ج 4، صص 453 - 452، و نك: انساب الاشراف، ج 5، ص 208

20. تاريخ الطبرى، ج 4، ص 450

21. همان، ج 4، ص 22453. همان، ج 3، ص 455

23. همان، ج 3، ص 459، و نك: تجارب الامم، ج 2، ص 103

24. حدود هزار نفر بازگشتند، نك: انساب الاشراف، ج 5، ص 209، ابن اعثم تعداد آنها را در زمان رويارويى 3300 نفر ذكر كرده است، ج 6، ص 81

25. الفتوح، ج 6، ص 89

26. تاريخ الطبرى، ج 4، ص 464، انساب الاشراف، ج 5، ص 210، تجارب الامم، ج 2، ص 109 و ابن اعثم آورده‏«هلم الى طاعة اهل بيت النبوة‏»، الفتوح، ج 6، ص 82

27. تاريخ الطبرى، ج 4، ص 465

28. همان، ج 4، ص 468

29. تجارب الامم، ج 2، ص 111، 112، تاريخ الطبرى، ج 4، ص 470

30. انساب الاشراف، ج 5، ص 211

31. تاريخ الطبرى، ج 4، ص 468

32. همان، ج 4، ص 469

33. همان، ج 4، ص 469

34. الفتوح، ج 6، ص 83

35. همان، ج 6، ص 84

36. همان، ج 6، ص 85

+ نوشته شده توسط محسن سعدوندی در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 9:25 |

وصيتنامه امام حسین علیه السلام
بسم اللّه الرحمن الرحيم

 هذا ما اوصى به الحسين بن علي الى اخيه محمد بن الحنفية. يشهـد ان لا اله الا اللّه وحده لا شريك له و ان محمدا عبده و رسوله ، جاء بالحق من عند الحق و ان الجنة و النار حق و ان الساعة اتية لا ريب فيها و ان اللّه يبعث من في القبور، و اني لم اخرج اشرا و لا بطـرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدي (ص) اريد ان امر بالمعروف و انهی عن المنكر و اسير بسيرة جدي و ابي علي ابن ابي طالب (ع). فمن قبلني بقبول الحق فاللّه اولى بالحق و من رد علي هذا اصبر حتى يقضي اللّه بيني و بين القوم بالحق و هو خير الحاكمين و هذه وصيتي يا اخي اليك "و ما توفيقي الا باللّه عليه توكلت و اليه انيب".     بحار، 44/329

محمد بن حنفيه  خدمت برادرش سيدالشهدا علیه السلام رسید و حضرت را از رفتن به سمت عراق بر حذر داشت. حضرت از تصمیم خود بازنگشنند آنگاه این وصيتنامه را نوشتند و به دست برادر سپردند: اين وصیت حسین بن علی است به برادرش محمد بن حنفيه: شهادت مى دهد به اینکه جز الله خدایی نیست، یگانه است و او را شریکی نیست و اینکه محمد، بنده و فرستاده ی اوست که به حق از جانب حق آمد و اينكه بهشت و آتش حق است و قيامت بدون هيچ شكى آمدنیست و خداوند هر که در قبر هاست را زنده مى كند؛ خروج و قيـام من از روى سركشى و خوشگذرانى و فساد و ظلم نيست، تنها براى اصلاح در امت جدم(ص) قیام کردم و می خواهم به معروف امر کنم و از منكر بازدارم و به سيره جدم(ص) و پدرم على بن ابیطالب عمـل کنم. پـس هر كس مرا به درستی قبول كند خدا به (پاداش) درستی سزاوار تر است و هر كه و هرکه این (قیام) را رد كند، صبر مى كنم تاخداوند بين من و این گروه قضاوت كند که او بهترین حاکمان است. برادرم ! اين وصيت من به تواست و توفيق من نیست مگر به خداوند بر او توكل کردم و به سوی او باز می گردم.

+ نوشته شده توسط محسن سعدوندی در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 9:18 |

ام البنین

ام البنين، (محدث، متوفى سال 70 ه) (فاطمه كلابيه)، دختر حزام، از زنان مؤمن، شجاع و فداكار بود.روايت است كه امير المؤمنين عليه السلام پس از شهادت حضرت زهرا عليه السلام به برادرش عقيل كه انساب عرب را خوب می ‏دانست و از احوال خانوادگى آنها آگاه بود فرمود : مى خواهم زنى برايم خواستگارى نمايى كه از خاندان شجاعت باشد تا فرزند شجاعى برايم به دنيا آورد.عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را به ايشان معرفى نمود و گفت: در بين عرب خاندانى شجاعتر از خانواده وى سراغ ندارم.اين مادر پسرانش عباس، جعفر، عبد الله و عثمان را چنان تربيت كرد كه همه شيفته برادر بزرگوارشان حضرت امام حسين عليه السلام بودند و در ركاب آن حضرت شهيد شدند.

ام البنين در واقعه كربلا حضور نداشت، هنگامى كه بشير به مدينه بازگشت و ام البنين را ملاقات كرد، خواست تا خبر شهادت فرزندانش را به وى دهد ام البنين گفت: رگ قلبم راپاره كردى بچه ‏هايم و آنچه زير آسمان است فداى ابا عبد الله عليه السلام، از حسين برايم بگو .

ام البنين براى عزادارى هر روز همراه نوه ‏اش عبيد الله (فرزند عباس عليه السلام) به بقيع م‏ی رفت و نوحه می ‏خواند و می ‏گريست و اين اشعار را زمزمه می ‏كرد:

يا من رأى العباس كر 
على جماهير النقد

 

و وراه من ابناء حيدر 
كل ليث ذى لبد

أنبئت أن ابنى أصيب‏ 
برأسه مقطوع يد

ويلى على شبلى امال‏ 
برأسه ضرب العمد

لو كان سيف فى يد (يدى)  
لما دنا منه احد

اى آن كه عباس را ديدى، كه بر گروه بيچارگان حمله می ‏كرد،

و دنبال او از فرزندان حيدر (على عليه السلام) جنگاورانى بودند، كه هر يك يال و كوپالى داشتند، خبردار شدم كه بر سر پسرم آسيب وارد شد، در آن حال كه دستش قطع بود،

واى بر من كه ضربه عمود سرش را خم كرد،

(عباسم) اگر شمشيرت در دستت بود، هرگز كسى به تو نزديک نمى شد.

مروان بن حكم با تمام دشمنى اش نسبت به خاندان بنى هاشم با ديگر مردم، با اين نوحه سرايى ام البنين دور او جمع می ‏شدند و می ‏گريستند.

منبع كتاب: بانوان عالمه و آثار آنها، ص 1
نويسنده: معاونت

 

پژوهش مركز حوزه ‏هاى علميه خواهران

 **********************************

 

ابـوالفـضـل (ع)، مـشـعـل آزادى و كـرامت را برگرفت، كاروانهاى شهيدان را به عرصه هاى شرف و ميدانهاى عزت، راهبرى كرد و پيروزى را براى ملتهاى مسلمان كه زير چكمه هاى جور و ستم دست و پا مى زدند به ارمغان آورد.

دودمان درخشان

تاسوعا بزرگداشت شهادت اسوه ایثار و ادب و دلاوری و وفا و حق گذاری عباس بن علی (ع) است و هنوز تاریخ، روشن از کرامتهای اوست و نام او با وفا و ادب و مردانگی همراه است. آن سردار فداکار با لبی تشنه و جگری سوخته، پا به فرات گذاشت، اما جوانمردی و وفایش نگذاشت که او آب بنوشد و امام و اهل ‏بیت و کودکان (علیهم السلام) تشنه کام باشند. لب تشنه از فرات بیرون آمد تا آب را به کودکان برساند. خود از آب ننوشید و فرات را تشنه لبهای خویش نهاد و برگشت و دست عطش فرات، دیگر هرگز به دامن وفای عباس (ع) نرسید. این ایثار را کجا می‏ توان یافت و آیا این فداکاری را با واژه ها می توان بیان کرد. حضرت عباس (ع) آموزگار بی بدیل فتوت و مردانگی در تاریخ شد.

زمانی که کودکان کاروان امام حسین (ع) در صحرای کربلا ندای العطش العطش در آوردند، حضرت عباس (ع) بی تابانه سوار بر اسب شده، نیزه بر دست گرفت و مشکی برداشت و آهنگ فرات نمود. شاید که آبی بدست آورد. پس چهار هزار تن که موکل بر شریعه فرات بودند دور آن حضرت را احاطه کردند و تیرها به چله کمان نهاده و سوی وی انداختند.

حضرت ابوالفضل العباس (ع) از هر طرف که حمله می کرد لشگر را متفرق می‌ ساخت تا آنکه به روایتی هشتاد تن را بخاک هلاک افکند. پس وارد شریعه شد و خود را به آب فرات رساند. چون از زحمت گیر و دار و شدت عطش جگرش تفته بود خواست آبی به لب تشنه خود رساند. دست فرا برد و کفی از آب برداشت تشنگی سیدالشهدا (ع) و اهل بیت  او را یاد آورد. آب را از کف ریخت. مشک را پر آب کرد و از شریعه بیرون شتافت تا خویش را به لشکرگاه برادر برساند و کودکان را از زحمت تشنگی برهاند، لشکر که چنین دیدند راه او را گرفتند و از هر طرف او را احاطه کردند، و آن حضرت مانند شیر غضبناک بر آن منافقان حمله می‌ کرد و راه می‌ پیمود. ناگاه یکی از سپایان دشمن از پشت نخلی بیرون آمد و تیغی حواله آن حضرت کرد. آن شمشیر بر دست راست حضرت ابوالفضل العباس رسید و از تن جدا شد. حضرت ابوالفضل (ع) مشک را بدوش چپ افکند و تیغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله کرد. اما پس از نبردی شجاعانه بار دیگر سپاهی دشمن دست چپش را قطع کرد، حضرت عباس (ع) مشک را بر دندان گرفت و تلاش کرد تا شاید آب را به آن لب تشنگان برساند که ناگاه تیری بر مشک آب آمد و آب آن ریخت و تیر دیگری نیز بر سنه اش رسید و از اسب افتاد...

 

تـو ـ اى سـردار آزادگـان و انـقـلابـيـون ـ در آسـمـان شـرافـت ، درخـشـيـدى و سَمبل قهرمانيها و مظهر فداكارى و جانبازى گشتى. حـكـومـت ددمـنـش امـوى را ديـدى كـه جـامـعـه را بـه طـرف تـبـاهـى و ويـرانـى كـامـل سـوق مى دهد، كرامتها را زير پا مى گذارد، آزاديها را سلب مى كند، داراييها را به سـود خـود تـصـرف مـى كند و همگان را به زندگانى تلخى كه در آن حتى سايه عدالت اجتماعى ـ سياسى به چشم نمى خورد، پيش مى برد. پس همراه برادرت؛ پدر آزادگان و سـالار شـهـيـدان (عـليـه السّلام) كه آرمانها و آرزوهاى ملتها را در خود مجسم كرده بود و براى آزادى اراده و بازگرداندن كرامت آنان مى كوشيد، پرچم آزادى را برافراشتى.
بـا بـرادرت، در سـنـگـرى واحـد قـرار گـرفتى و كلمة اللّه را ـ كه كرامت انسان و ايجاد زندگى ايمن و به دور از ظلم و طغيان را در خود دارد ـ به گوش تاريخ رسانديد.
اى ابوالفضل! بخشش و هديه اى از خداوند به امت بودى، براى آنان افقهايى درخشان از آزادگى و كرامت گشودى. به آنان آموختى كه جانبازى بايد خالصانه براى خـدا بـاشـد و هيچ يك از عواطف و آروزهايى كه سر به خاك مى برد، آن را نيالايد. با اين روح اسـلامـى اصـيـل بـود كـه بـه جـانـبـازيـت ـ اى ابوالفضل! ـ در راه حق و پاسدارى از ارزشها و اعتقادات، مُهر دفاع خورد. رمز جاودانگىِ جانبازى تو و شيفته كردن دلهاى مردم در طول تاريخ، همين است.
اى قمر بنى هاشم! پايه هاى بنياد حقيقت را تو در دنياى عرب و اسلام برپاداشتى و با ياريت به برادرت سيدالشهداء ـ كه براى حاكميت عدالت اجتماعى و توزيع خيرات الهى بـر مـحـرومان و ستمديدگان جنگيد ـ براى مسلمانان، مجد و كرامتى والا و استوار، پايدار كردى.
بـا بـرادرت، بار اين رسالت را بر دوش گرفتى و بدين ترتيب با برادرت و ديگر شـهداى با فضيلت از اهل بيت و انصار آنان، طلايه داران مقدس شهيدان راه حق در سراسر زمين بوديد.

ابـوالفـضل العباس (عليه السّلام) به عنوان بزرگترين سردار يگانه اى كه انسانيت در قـهـرمـانـيـهـاى نـادر و ديـگـر صـفـات بـرجـسـتـه اش كـه زبـانـزد مـلل جـهـان اسـت، هـمـانـنـدى براى او نمى شناسد، در عرصه تاريخ اسلامى، ظاهر شد. ابوالفضل در روز عاشورا ايستادگى فوق العاده و اراده استوار و وصف ناپذيرى از خود نشان داد و با قلبى مطمئن و آرام و عزمى نيرومند، لشكرى بود شكست ناپذير. سپاه ((ابن زيـاد)) را هـراسـان كـرد و نه تنها از نظر روحى، بلكه در ميادين رزم نيز آنان را شكست داد.
مـورّخـان دربـاره شـجـاعت آن حضرت در روز عاشورا مى گويند كه: هر گاه به لشكرى حـمـله مـى كـرد، در حالى كه يكديگر را زير پا له مى كردند و دلهايشان پريشان شده و هـراس مـرگ بـر آنـان سـايـه افـكـنـده بـود و از تـرس، راه خـود را گم كرده بودند، از برابرش مى گريختند و كثرت جمعيت به آنان سودى نمى بخشيد.

شـجاعت و ديگر ويژگيهاى ابوالفضل نه تنها موجب سرافرازى و افتخار وى و مسلمانان اسـت، بـلكه هر انسان پايبند انسانيت و ارزشهاى انسانى را به تكريم و بزرگداشت، وادار مى كند.

عـلاوه بـر قـهـرمـانـيـهـاى شـگـفـت آور، حـضـرت، نـمـونـه كـامل صفات و گرايشهاى بزرگ بود، شهامت، نجابت، بلندمنشى، وفادارى، همدردى و هـمـگـامى در ايشان مجسم شده بود. حضرت با برادرش امام حسين (عليه السّلام) در سخت تـريـن روزهـاى رنـج و مـحـنـت، همدرد و همگام بود و رنج او را با خود تقسيم كرد. جان را فداى برادر نمود و با خون خود او را حمايت كرد. به طور قطع، چنين همدلى و همراهى جز از كـسـانـى كـه خـداونـد دلهـايـشـان را بـراى ايمان آزموده و بر هدايتشان افزوده باشد، ساخته نيست.

ابوالفضل العباس (عليه السّلام) در رفتار با برادرش امام حسين (عليه السّلام) حقيقت بـرادرىِ صـادقـانـه اسلامى را به نمايش گذاشت و همه ارزشها و الگوهاى آن را آشكار كرد. از جمله زيباترين جلوه هاى مواسات و برادرى آن بود كه در روز عـاشـورا پـس از آنـكـه بـر آب فـرات دسـت يـافـت، مـشتى آب برگرفت تا عطش خود را فـرونـشـانـد و قـلب سـوزان چـون اخـگـرش را خـنـك كند، ناگهان در آن لحظات هولناك، تـشنگى برادرش امام حسين و اهل بيتش (عليهم السّلام) را به ياد آورد، شرافت نفس و علوّ طـبـع، او را بـه ريـخـتـن آب واداشت و همدردى خود را در آن محنت كمرشكن نيز با برادرش نشان داد.

ابوالفضل العباس (عليه السّلام) در راه تحقق آرمانهاى والا كه پدر آزادگان، برادرش امام حسين (عليه السّلام) بانگ آنها را سر داده بود، شهيد شد. از مهمترين خواسته هاى امام، برپايى حكومت قرآن در شرق، گسترش عدالت ميان مردم و توزيع بهره هاى زمين بر آنـان بـود؛ زيـرا نـعـمـتـهـاى الهـى بـه گـروهـى خـاص تـعـلّق نـدارد. ابوالفضل براى بازگرداندن آزادى و كرامت مسلمانان، گسترش رحمت اسلامى ميان مردم و نـعـمت بزرگ اين دين كه نابودى ظلم و ستم را هدف خود ساخته بود و ايجاد جامعه اى كه در آن هرگز ترس و هراس جايى نداشته باشد، به شهادت رسيد.

ابـوالفـضـل بـراى حـاكـمـيت «كلمة اللّه» در زمين به ميدانهاى جهاد شتافت؛ همان كلمه و پيامى كه راه زندگى كريمانه را به مردم نشان مى دهد.

سـلام خـدا بـر تـو بـاد اى ابـوالفـضل كه در زندگى و شهادتت، آيينه تمام نماى همه ارزشـهـاى انـسـانـى بـودى و هـمـيـن افـتخار تو را بس كه به تنهايى نمونه والايى از شهيدان طف (نام ديگر كربـلا) بودى كه به قله مجد و كرامت دست يافتند.

 

برگرفته از: کتاب زنـدگـانـى حـضـرت ابـوالفـضـل العباس عليه السلام - اثر: علّامه محقق حاج شيخ باقر شريف قرشى
 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محسن سعدوندی در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 15:20 |

حضرت امام حسین علیه السّلام بزرگ ترین شهید دین در تاریخ است

حسين بيشتر از آب ، تشنه ی لبيك بود ، اما افسوس كه به جاي افكارش ، زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند.

دکترشریعتی

+ نوشته شده توسط محسن سعدوندی در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 13:14 |

  شهادت سالار شهیدان تسلیت باد 

+ نوشته شده توسط محسن سعدوندی در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 15:48 |